نقــاش
بـاشـی ! چـقــدر می
گیـری .. بیایی و صفحه های سیاه دلم را رنـگ کنی ؟ بـعـــد
بـرای دیــوار اتاق دلـــم یــــک
روز آفتابی بکشی که نــــور
آفتـــاب تا میـانـۀ اتاق آمــــده باشد ... راستـــــی
مـــن روی صـــورتــم یـــک خنــــــده می خـــواهـــم نــرخ ِ
خـنـــــده که گـــــران نیســــت ؟؟؟ وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی نگو خدا با من قهر است او به تمام کاینات فرمان سکوت داده تا حرف تو را بشنوند پس حرف دلت را بگو............ دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد كه هيچ زندگی نكرده است، تقويمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پريشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بيشتری از خدا بگيرد، داد زد و بد و بيراه گفت، خدا سكوت كرد، جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سكوت كرد، آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. به پر و پای فرشته و انسان پيچيد، خدا سكوت كرد، كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد، دلش گرفت و گريست و به سجده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت: "عزيزم، اما يك روز ديگر هم رفت، تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها يك روز ديگر باقی است، بيا و لااقل اين يك روز را زندگی كن." لا به لای هق هقش گفت: "اما با يك روز.... با يك روز چه كار می توان كرد؟ ..." خدا گفت: "آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند، گويی هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را در نمیيابد هزار سال هم به كارش نمیآيد"، آنگاه سهم يك روز زندگی را در دستانش ريخت و گفت: "حالا برو و یک روز زندگی كن." او مات و مبهوت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش ميدرخشيد، اما میترسيد حركت كند، میترسيد راه برود، میترسيد زندگی از لا به لای انگشتانش بريزد، قدری ايستاد، بعد با خودش گفت: "وقتی فردايی ندارم، نگه داشتن اين زندگی چه فايدهای دارد؟ بگذارد اين مشت زندگی را مصرف كنم." آن وقت شروع به دويدن كرد، زندگی را به سر و رويش پاشيد، زندگی را نوشيد و زندگی را بوييد، چنان به وجد آمد كه ديد میتواند تا ته دنيا بدود، می تواند بال بزند، میتواند پا روی خورشيد بگذارد، می تواند .... او در آن يك روز آسمانخراشی بنا نكرد، زمينی را مالك نشد، مقامی را به دست نياورد، اما .... اما در همان يك روز دست بر پوست درختی كشيد، روی چمن خوابيد، كفش دوزدكی را تماشا كرد، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايی كه او را نمیشناختند، سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد، او در همان يك روز آشتی كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او در همان يك روز زندگی كرد. فردای آن روز فرشتهها در تقويم خدا نوشتند: "امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زيست!" زندگی انسان دارای طول، عرض و ارتفاع است؛ اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم، اما آنچه که بیشتر اهمیت دارد، عرض یا چگونگی آن است.. امروز را از دست ندهید، آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد!؟ راستی اگه به شما هم بگن فقط یه روز وقت دارین چی کار می کنید؟! مرد گفت: شرط می بندم یه فرشته است مثل خودت زن گفت : شبیه باباشه برانکارد رفت توی اتاق عمل، مرد ساعتی قدم زد. در باز شد.مرد دوید جلو. پرستار با نوزادی در بغل آمد جلو. دخترتون به دنیا اومد.آقا ، خانومتون ... مرد خندید.نوزاد را در آغوش گرفت و به دو النگویی که تو دستش بود اشاره کرد. بزرگه مال خانومه. کوچیکه مال دخترمه ... پرستار به مرد و برانکاردی که از جلوی آنها رد می شد نگاه کرد. متاسفیم آقا. همسرتون .... مرد ملافه را از روی صورت زن کنار زد. سلام خانومی!!! دست زن که از زیر ملافه سفید بیرون بود گرفت. النگوها را نشان داد.دست سرد و بی روح بود. النگو ها پرت شد زمین.صدای گریه ی مرد در صدای گریه نوزاد گم شد!!! محبوبه معراجی پور می توان تنها شد..... می توان زار گریست... می توان دوست نداشت... و دل عاشق آدم ها را زیر پا له کرد.. می توان چشمی را به هیاهوی جهان خیره گذاشت... می توان صد ها بار علت غصه دل را فهمید.... می توان..... می توان بد شد،بد دید،بد اندیشه نمود آخرش هم تنها میتوان تنها رفت..... با جهانی همه اندوه و غم بدبختی... یادگاری؟همه جا تلخی و سردی و غرور فاتحه؟!خوب شد رفت !عجب آدم بد خلقی بود ولی ای کودک زیبای دلم آن ور سکه تماشا دارد............ پیرزن برای چندمین بار زنگ خانه را فشار دادو به شیشه رنگی در خیره ماند. جوابی نیامد.باره اول که زنگ زده بود عبور سایه ای را از پشت شیشه رنگی در دیده بود. بعداز آن فقط سکوت بود و تاریکی. پیرزن روی پله خانه نشست و توی دستش ها کرد.یادش نیامد چه مدت است آن جاست.یادش آمد اینجا خانه دخترش است یادش آمد 30 سال پیش مادر زنگ بلبلی خانه اش را می زد و او گاهی بچه هارو ساکت گوشه ای نگه می داشت و در باز نمی کرد. خسته بود از نگه داری پیرزن و شستن لباس هایش که بو می داد و شستن فرشی که نم دار می شد. پیرزن بلند شد پله نم داشت.لرزش گرفت. سلانه سلانه راه خانه خودش را پیش گرفت.توی ذهنش 30 سال بعد را تصور کرد و دخترش را وزنگی که بی جواب می ماند. کسی از برلین گزارش می دهد: دو جین زندانی ژنده پوشبه فرماندهی یک سرباز روسی از خیابانی می گذردند.یحتمل از قرارگاهی دور می آیندو جوان روسی باید آنها رابه جایی برای کار یا به اصطلاح بیگاری ببرد.جایی که از آینده شان هیچ چیز نمی دانند،آنها ارواحی اندکه همه جا می توان دید.ناگهان از قضا،زنی که به طوراتفاقی از خرابه ای بیرون می آمد،فریاد می کشد،به طرف خیابان می دودو یکی از زندانیان زا در آغوش می کشد. دسته ی کوچک از حرکت باز می ماندو سرباز روس هو طبیعی است که در می یابد چه اتفاقی افتاده است.او به طرف زندانی می رود که حالا آن زن را که از گریه به هق هق افتاده در آغوش گرفته است، می پرسد: - زنت؟ - بله ! بعد از زن می پرسد: - شوهرت؟ - بله . سپس با دست به آن ها اشاره می کند: - رفت ، دوید – دوید ، رفت. آنها نمی توانند باور کنند، می مانند.سرباز روسی با یازده سرباز دیگر به راهش ادامه می دهد. تا آنکه چندصد متر بعد به رهگذری اشاره کرده، او را با مسلسل مجبور می کند وارد دسته شود، تا آن دو جین سربازی که حکومت از او می خواهد،دوباره کامل شود. ماکس فریش گاهی آنفدر واقعیت داری که پیشانی ام به یک تکه ابرسجده می برد، به یک درخت خیره می شوم، از سنگ ها توقع دارم باران بر کتفم می بارد، دست هایم هوا را در آغوش می گیرد؛ شادی، پایین تر از این مرتبه است که بگوییم چقدر. گاهی آنقدر واقعیت داری که من شانه های سنگی شیطان را می شنوم. سلمان هراتی شب فرو می افتد ومن تازه می شوم ازاشتیاق بارش شبنم. نیلوفرانــه به آسمان دهان باز می کنم. ای آفریننده شبنم و ابر آبا تشنگی مرا پایان می دهی؟ تقدیر چیست؟ می خواهم از تو سرشار باشم. سلمان هراتی













نوشته شده در دوشنبه 31 مرداد1390ساعت
0:30 قبل از ظهر توسط ما تی تی| |
نوشته شده در دوشنبه 24 مرداد1390ساعت
10:28 بعد از ظهر توسط ما تی تی| |
نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد1390ساعت
10:16 قبل از ظهر توسط ما تی تی| |
نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد1390ساعت
1:7 قبل از ظهر توسط ما تی تی| |
نوشته شده در جمعه 14 مرداد1390ساعت
6:59 بعد از ظهر توسط ما تی تی| |
نوشته شده در چهارشنبه 12 مرداد1390ساعت
5:56 بعد از ظهر توسط ما تی تی| |
نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت
12:38 بعد از ظهر توسط ما تی تی| |
نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت
12:19 بعد از ظهر توسط ما تی تی| |
نوشته شده در شنبه 8 مرداد1390ساعت
10:15 بعد از ظهر توسط ما تی تی| |























